ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم با این همه مستی ز تو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان انصاف بـده کـدام خونخوار تریم!؟
خیام
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک گیله‌مرد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک گیله‌مرد. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۲

با سلام ...

سال نو مبارک

آرزوی بهار سیاسی و اجتماعی برای ایران



و به امید هوای بهاری در آلمان

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

با سلام ...

تظاهرات وبلاگی

بنا به پیشنهاد بلوچ همه یک نامه به خامنه‌ای بنویسیم. زیاد فکر نکردم و فوری تصمیم گرفتم ترجمه روز قم‌حوری (دوازده‌تان بدر!) را خطاب به همه دیکتاتورها بود تکرار کنم.

با لعنت و مرگ بر دیکتاتور
جناب امام خامنه‌ای


خدایی غیر از بشر وجود ندارد.

انسان این حق را دارد که بنا بر قانون خود زندگی کند – آنطور زندگی کند، که مایل هست عمل کند: چگونه می‌خواهد کار کند: چگونه می‌خواهد بازی کند: چگونه می‌خواهد استراحت کند: چگونه و کی می‌خواهد بمیرد.

انسان این حق را دارد، آنچه که می‌خواهد بخورد: آنچه که می‌خواهد بیاشامد: آنجا که می‌خواهد مسکن گزیند: چنانکه می‌خواهد روی زمین حرکت کند.

انسان این حق را داد، آنچه که می‌خواهد فکر کند: آنچه که می‌خواهد سخن گوید: آنچه که می‌خواهد بنویسد: انچه که می‌خواهد رسم، نقاشی، حک، تیزاب‌کاری، ریخته‌گری، بنا کند: چگونه لباس بپوشد.

انسان این حق را دارد، هرگونه می‌خواهد دوست بدارد.

انسان این حق را دارد، آنانی را که این حقوق‌هایش را پایمال می‌کنند، نابود کند (بکشد).

منبع:the equinox: a journal of scientific illuminism, 1922
ناشر: aleister crowley

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

با سلام ...

اعترافی با تاخيير

وقتی سخنرانی باراک را بعد از پيروزی انتخاباتی شنيدم و مخلوط با اين شايعه که او فقط و فقط از «مردم» کمک مالی برای مبارزات انتخاباتی گرفت و از چشمه​های معمول (لابی​های مختلف) سرپوشی کرد ... بخصوص وقتی خانم و بچه​هايش با لباس​های سياه و قرمز* روی صحن آمدند و خودش هم که کت و شلوار سياه با کراوات قرمز، يک لحظه من هم باور کرد. اما باور کردن و دانستن دو چيز متفاوت هست. من هم می​دانم که تغيير ممکن هست اما اين هم می​دانم که هيچکس تا بحال نتوانست با و در سيستم، سيستم را تغيير دهد و هرکی با اين شعار در سيستم رفت، خودش تغيير کرد و در سيستم هذم شد و اگر به قدرت هم رسيد يا کشته شد و سقوط کرد يا کاملا تغيير يافت و مهرهء ديگری از و در سيستم شد.
با اينحال ببينيم و بعد تعريف کنيم.

*

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

با سلام ...

گفتگو

پرسید: چه شد که اینقدر زود؟
گفتم: آخه چراغها همه سبز بودند!

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

با سلام ...

بعد از گل، بعد از بازی و افکار قبل از بازی نهايی

عجب بازی بود و بقول رسانه​های آلمان، سرآخر آلمانی​ها ترک​های بهتری بودند. وقتی فيليپ لاهم (ترجمه اسم به فارسی: فيلیپ لنگ) چندين ثانيه به پايان بازی گل پيروزی را زد، ترقه​ها و فشفشه​ها شروع به ترکيدن کردن يک صدای بوم خفن هم بلند شد که با خود گفتم اين ديگر چه بود ... وقتی توقع کم و حتی خیلی کم شود ... رفتم روی بالکن و نگاهی به خيابان انداختم و دیدم که یارو از روی شوق و زوق در خیابان خالی رفت روی بلندی وسط بلوار و زد به درخت. خوشبختانه بخير گذشت و کسی زخمی نشد و فقط اتوموبيل را بايد ريخت دور. حال چطور اون ماشين از سکوی به اون بلندی رد شد و زد به درخت و ماشین را غراضه کرد، مسئله​ای هست که نتوانستم حل کنم و فقط یک فرضیه دارم. سکوی وسط خیابان معمولا خیلی بلندتر از پیاده​رو هست و به درخت زدن کنار خیابان تازگی و تعجب ندارد و هرروزه اتفاق می​افتد، اما سکوی وسط خيابان بلند هست و خوردن به اون هم تعجب ندارد اما از اون گذشتن و در وسطش به درخت خوردن، خودش هنری هست بالاتر از گل​های دقايق آخر اين جام اروپا. فرضیه: احتمالا اتوموبيل بنز که آلمانی بود، کم توقعی هم مهينانش بهش چنان سرايط کرد که با گل دقيقه آخر مانند بقیه شهروندان آلمان از شوک پريد هوا و رفت روی سکو. خلاصه بدون پليس، اتش​نشانی و تصادف خيابان و محل آنقدر شلوغ شد که تابحال با بردن جامی هم نشده بود.
کل آلمان جشن و سرور. ترک و آلمانی با هم در آغوش هم، خیلی جالب و قابل تحسین بود.
البته چند استثنا هم بود. در نکاتی بين کردها و ترک​ها زد و خورد شد. نتکه قابل توجه: اعراب و ترک​ها در آلمان رقيب هم هستند و خصومتی در ميان هست و شهروندان عرب مقيم آلمان بلندتر از بقيه داد می​زدند ... دويتچلاند ... دويتچلاند ... . بين کرد و ترک (البته نه همه) هم کينهء ديرينه​ای هست، اما دوستان کرد بعد از پيروزی آلمان داد ميزدند: کردستان ... کردستان.
در استان​ ساکسن (يا به اسم رسمی: ايالت آزاد ساکسن. در آلمان دو استان، حالت «ایالت آزاد» دارند و دومی باواريا هست) عده​ای نفهم بجان چند ترک و چند مغاذه ترک​ها افتادند و دو مغاذه​دار ذخمی شدند و هفت پليس هم به بيمارستان فرستادند.
تيم​های اروپايی که من از بچگی طرفدارشان بودم و هنوز هم هستم: آژاکس آمستردام، هلند، ليورپول و اسپانيا ... خب پس معلوم هست من طرف کی هستم، اما بعد از مشاهده اينهمه خوشحالی می​ترسم بعد از باخت آلمان، دلم برای طرفداران تيم ملی آلمان بسوزد و نيم​خواهم دلم دوباره برای ساکنين و شهروندان آلمان بسوزد ... خوب چه می​شود کرد ... بيخيال، حال که ديروز نميشد گفت: قرمزته، يکشنبه حتما می​شود گفت ... مگر تيم ملی آلمان کرم بريزد و لباس دومشان را بپوشند.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

با سلام ...

نشانی​های شهری بـ...

از ميان صداهای جوش و خروش شهر آواز جيک جيک گنجشکان بگوش می​خورد
عينک آفتابی​ها که چند هفته در جيب​ها مخفی و منتظر بودند، کنون به چشم می​خورند
تعداد اتوموبيل​های مدارس تعليم راهنمايی و رانندگی بيش از ماهان پيش و اکثرشان هم سر چهارراه خاموش ميکنند (انگار گذشت زمانی که جوانان با شروع بهار بدنبال همدلی میگشتند ..بهاز شروع میشود همه بدنبال گواهینامه می​افتند ...)
تک و توک هم درختانی سبز شده​اند
نشان​های بهار با يک ماه تاخيير بالاخره آشکار شدند ...



پ.ن. : سر اين بلاگ رولينگ چه بلايی امده؟؟؟

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

با سلام ...

دوازده​تان بدر!!!


تا وقتی دوازده بدر نکنیم و نشد، سیزده بدر مفهوم آنچنانی ندارد!

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

با سلام ...

سال نو مبارک

تاخیر تبریک امسال به بهانه اعتصاب مترو، پنچر شدن دوچرخه، تعطیلات عید پاک، تغییرات سیستم ورودی به اینترنت دانشگاه فنی و شروع زمستان بجای بهار هست.
من در عرض این چند هفته فقط چهار شنبه پیش مدت کوتاهی توانستم ارتباط برقرار کنم و وفقط به انگشتشماری تبریک بگویم.

چهارشنبه پیش داشتم می امدم، آفتاب بود و با دوچرخه راه افتادم. بعد از دو سه تا خیابان ناگهان تگرگ .. برف ... باران ... افتاب... برف به همراه آفتاب ... گردباد .. طوفان ... خلاصه رسیدم و رفتم اتاق کامپیوتر و کلمه و رمز عبور را نوشتم و راهم نداد و بیرون هم نکرد، از مسئول سوال کردم. گفت که سیستم تغییر کرده و باید بروی فلان اتاق که اون اتاق هم تا امروز تعطیل بود، کلمه و رمز عبور جدید بگیری و تا نگرفتی نمیتوانی استفاده کنی.
خلاصه خواستم از سیستمی که منرا راه نداد خارج شوم و تنها راهی که به سرم زد فشار دادن سه دگمه معروف بود
ctrl+alt+del
ناگهان خبر امد که پروفیلت ناپیدا هست و بدون پروفیل تشریف فرما شو. با اینحال زیاد وقتی نمانده بود و تعداد معدودی تبریکی گفتم و با مشاهده آفتاب بی خاصیت اینجا گفتم این یک ربع راه هم ریسکی میکنم و با دوچرخه میروم و الکی سوار مترو نمیشوم (اعتصاب تا اطلاع ثانوی کنار گذاشته شده است). نیمه راه کمی بعد از اخرین ایستگاه مترو که سر راه من بود از روبرو برفکی بارید و هنوز افتاب تابان بود به پا زدن ادامه دادم ... ناگهان در عرض کمتر از یک ثانیه آسمان خاکستری و زمین سفید شد و کور کورانه (راه را دیگر حفظ بودم) چند دقیقه قبل از شروع تمرین رسیدم فوری لباس عوض و بدو داخل سالن و .... فقط یک نفر امده بود ... فقط کل و گپی و منتظر هوا ارام بگیرد و دوچرخه به دست سوار مترو و ساعت و دقایقی بعد در لانه ...
به همه این بی خاصیتی اون روز من را یاد اون روزی انداخت که با ماشین از رشت به بوشهر رفتیم. تنها فرق این بود که اون موقع در طول دو روز یک شب همه نوع اب و هوا مشاهده کردم، اما ایندفعه فقط در عرض یک ساعت ...
الان هم بیرون سیاه و خاکستری و خیس هست، آب و هوای بهاری دیدید بگویید یک سری هم اینورا بزند.

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۵

با سلام ...

تعریف بدون توضیح

از مترو پیاده و میرم روی پله برقی. بالا آمده و از در بیرون میشوم که جمعیتی میبینم. خانم نخست وزیر آلمان و آقای نماینده برای شهردار برلین و خانم نماینده محل برای سنای برلین از حزب مسیح دمکراتها ...
خانم نخست وزیر: ... اینطور نمیشود که خارجی ها آلمانی درست و حسابی بلد نیستند و ناجور حرف میزنند. خارجی ها باید خوب آلمانی یاد بگیرند و حرف بزنند ...
اعضای حزب جوانان مسیح دمکرات: داد و فریاد و در دست همه بغیر از یکی که پرچم المان برافراشته و هی کونش و پرچمش تکان میداد و به هوا نگاه میکرد که پرچم خوب و زیبا تکان بخورد و متوجه تنبانش نبود، پلاکات در دست داشتند و به هوا کردند:
angi, pimp my neukölln
یک گیله مرد: ها ها ... هی هی و هه و هه

جمعیت سر برمیگرداند و درحالی که داشتند دست میزدند نگاه میکنند که این خلمشنگ کیست

یک گیله مرد: قیافه ها را میبینم و خنده بلندتر

پلیس: دو تا دوتا به طرف و در کنار من

من با خودم: فاصله بگیرم تا از خنده دل و روده ام نترکید و منفجر نشدم و ... خنده قطع شد ... مگر حقیقت گویی هم خنده دارد!؟ ایشان فرمودند خارجیها باید درست و حسابی آلمانی حرف بزنند، نگفتند که خود آلمانی باید دقیق آلمانی شعار بدهد. متاسفانه چون خطر انفجار رفع شده بود ماندم و تا اخر گوش دادم که ...
پلیس (با خشونت و صدای بلند): برو کنار

یک گیله مرد: برگشتم و امدم چیزی بگویم که دیدم ماشین خانمان و آقایان نزدیک هستند و رفتم کنار ... دوباره خنده ام گرفت ... سرکاران آلمان انتظار ندارند که ما خوب آلمانی بلد باشیم، بلکه میخواهند افکارشان بخوانیم که دیگر خودشان دو کلمه هم آلمانی حرف نزنند

یاد اون پلیس افتادم که سوار موتورش با انگشت اشخاص را نشان میداد و بعد انگشت خود طرف زمین میکرد و وقتی یکنفر نفهمید روی زین بلند شد و فریاد زد: "مگر نگفتم همانجا بمان!"

یاد شعار انتخاباتیشان افتادم که خودشان متوجه مفهومش نشدند.

یاد ...
جای شما خالی کلی خندیدم ...

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

با سلام ...

متفرقه

هــــــــــپیـــــــــــشگم...
عافیت!
آنفولانزه گرفتم تا با پرندگان همبستگی کنم ...
=========

در ضمن با تاخیر،
روز زن مبارک.
متاسفانه مزدوران قمحوری بعد از تهدید، خصلت خود دوباره نشان دادند و باعث شرمندگی بشر شدند!!!
=========

از آلمان تا ایران
میگویند خجالت آور هست بخاطر 1 ساعت و نیم در هفته اعتصاب کرد، بخصوص وقتی خیلی وضعیت بدتری دارند.
میگویم شرم اور هست بیش از یک قرن بعد از مبارزه برای هشت ساعت کار در روز باید برای چهل ساعت در هفته مبارزه کرد و شرم دارد که هنوز بسیاری بدون اتحادیه کارگری وضعیت از این بدتر هم دارند!!! و اگر سعی کنند اتحادیه ای بپا دارند، برخورد بد و نامناسبی باهشان میشود.
وقتی جهان روزبروز از لحاظ مالی ثروتمند میشود، جایز نیست که دست روی دست خود بگذاریم و خطر قدرتمندتر شدن عده محدودی را نبینیم و ناتوان بمانیم و ناتوانی خود بهانه قرار دهیم و اقدام دیگران برای جلوگیری ازین خطر نقد کنیم.
یاد دوستان مخالف نظام ایران افتادم که مخالفت خود را با نظام اعلام میکنند اما در کوهای تهران با استفاده از کابین هوایی و خرج در رستورانهایشان، پول به حساب یکی از کمپانیهای که ستون سرمایه ای نظام هست، بنام مستضعفان اصول استکباری خود محکم میکند، میریزند!!!
شعار و فریاد بدون عمل، فقط حرف و سروصدا هست!
نه فقط اعتصاب از اصول مبارزه هست، بلکه کی، کجا و چگونه خرج و مصرف کنیم هم اهمیت دارد. برایشان کار میکنیم، پهلوشان خرج میکنیم و روزبروز قویتر میشوند و ما هم در انتظار امدن موعودی به کار خود ادامه میدهیم. قویتر میشوند و دیگران را میبلعند و سراخر فقط آنها صاحب کار و ملک و مواد مصرفی خواهند بود و ما کاملا معتاد و محتاج آنها.
چشم و گوش و افکار باز کنیم
=========

توجه توجه

یک بشر ناخلف و بیکار و باغرض با عوض کردن آدرس فرستنده (خودش) و بنام
a.gilemard (at)gmail.com
ویروس میفرستد، لطفا ضمیمه را باز نکنید

سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۴

با سلام ...

آفتاب

عجب آفتابی! چنان می‌تابد که نمی‌دانم عینک‌آفتابی بزنم یا شال‌گردن بگذارم.
برای اولین بار در عمرم، شال‌گردن گذاشتم. آفتاب می‌تابد و برای اولین بار هم حوصلهء غروب را ندارم. چه آفتابی، سردترین روز برلین در ۶۴ سال اخیر. آفتاب غروب کند، دیگر چه می‌شود.

یک توریست انگلیسی روی چمنزار یخزده مقابل مجلس آلمان سرسره بازی میکند!
عکس: dpa



---------------------------------

چندی نگفته بودم طلبکارم اما یادم نرفته بود:

طلبنامه
لغو مجازاتی که با زیرپاگذاشتن حق آزادی اندیشه و بیان، ابلاغ شدند!
آزادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی!
محکوم کردن قضاتی که بجای روای عدالت در سرکوب و بیعدالتی شریک هستند!
آزادی فوری اکبر گنجی!!!
حذف مقامات و شوراها و ادارات قدرتمند و مطلق، بخصوص ولایت فقیه، شورای نگهبان و مصلحت نظام!
تقسیم قدرت و ثروت (هرچه بیشتر، بهتر)

دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴

با سلام ...

رویا

روزهای آخر سال 2005


روی رسید کتاب "از انفجار اولیه تا انسان" نوشت:
"هنگام بیداری، خواب دیدم که خوابیدم و دارم خواب میبینم که هرچه سعی میکنم، نمیتوانم بیدار شوم!!!
تا متوجه شدم که بیدار نیستم بلکه خوابیدم و کوششم هم فقط رویا هست و تصمیم گرفتم که بیدار شوم"
رسید را تا کرد و گذاشت توی کیسه توتون.




بپیوندید و یاری کنید:
بیانیه جمعی از وبلاگ نویسان در دفاع از زندانیان زندان رجایی شهر

در پخش و امضای تومار زیر هم دریغ نکنید:
خواستدار آزادی فوری زندانیان سیاسی در ایران و اعلام حمایت از اعتصابیون زندان رجایی شهر

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴

با سلام ...

در مترو

پلیس مجهز و گروهی در هرگوشه ای دیده میشود. گروهانی ایستاده و گروهانی در حرکت آرام و بعضی بدوبدو. گفتم چه خبره که کسی منو خبر نکرد!!! دادوبیداد نامعلوم ازیک طرف و شعارهای بیمعنی در عرق از طرف دیگر. تا چشمم افتاد به البسه. آهان، حتما خانم پیر باخت .. شاید هم برده و از جشن و شادی زیاده روی کردن . معلوم نیست که، به هر بهانه ای زیاده مستی میکنند ... ای داد بیداد، بازی تازه شروع شده و اینهمه مست و بیرون استادیون!!؟؟

پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۴

با سلام ...

داشتن و نداشتن اسباب بازی

چندی پیش ... .
گفت: سلام!
- صبح بخیر
گفت: بعضی اوقات و جاها خیلی خرناک هست که اسباب بازی نداشته باشی!
- چی شده!
گفت: در بوسنی سه کودک یک نارنجک پیدا کردند و هنگام بازی با آن، نارنجک منفجر و هر سه کشته شدند!
- بعضی مکانها بدترند. داشتن اسباب بازی خیلی خطرناک تر است.
قیافه: ؟؟؟!؟؟؟
-در فلسطین! کودکی داشت با تنفگ پلاستیکی بازی میکرد. سرباز اسرائیلی از صدمتری تشخیص داد که تروریست هست و هدفش گرفت و به قتل رساند!





متن بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران (پن‌لاگ) به اجلاس جهانی اطلاع رسانی تونس

اگر فیلتر هست، با آیینه ها 1 ، 2 سر بزنید!
اگر اینها هم فیلتر هستند، لطف کنید و خبر دهید!

جمعه، آبان ۱۳، ۱۳۸۴

با سلام ...

رفت و امد و خواب

پاییز آفتابی تمام شد، امروز نم نم باران آمد!
از ساختمان خارج شدم و بسوی گوشهء همیشگی رفتم تا توتون در کاغذ بپیچم و دودی کنم!!!
برای اولین بار گوشه‌ام اشغال بود.
پتویی زیرش، لحافی رویش. خوابیده بود!




دوستان لطفا در مورد موافقت، در پخش و امضای تومارهای زیر یاری کنید:

اعتراض به آغاز طرح تخريب قطعه ۳۳ بهشت‌زهرای تهران

قبول پناهندگی امید امیدی توسط دولت سوئد

جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۸۴

با سلام ...

حال‌گیری و همکاری ناخواسته

حال‌گیری!!! می‌دانستم دروغ می‌گویند و با اینحال در دام همکاری افتادم. شاید بعصی از دوستان بیاد داشته باشند که سال پیش در مورد کارت دانشجویی که دارای چیپ حافظه (chip) هست که تمام مشخصات و رشته و ... در آن حفظ شده هست، صحبت کرده بودم. که بتوانند دانشجویان را کنترل بکنند و این قدم دوم (قدم اول پناهندگان خارجی) برای کنترل کل جامعه هست. در ضمن وقتی در چیپ نوشته که تو فلان را درس را میخوانی بعد اکثر کلاسها که برای متخصص شدن و بنده شدن برای شرکتها نیاز نیست بر رویت بسته می‌شود. یعنی برای هرکی گیلیمی می‌بافند و براحتی مواضب باشند که پایش را از ان فراتر نگذارد. وقتی برای من نامه آمد که بایم کارتم را عوض کنم، محل نکردم. مثل اکثر دانشجویان. در دانشگاه کامپیوترهای مخصوص برای خواندن و بار کردن حافظه کارت نصب کرده بودند اما بجز ترم اولی‌ها، که کارت خافظه‌ای گرفته و مجبور بودند، کسی استفاده نمیکرد. نگهان همه کامپیوترها برداشته شدند. مدیریت دانشگاه هم اعلام کرد بخاطر خرج زیادی که پروژه برمی‌دارد و خواهد داشت، تصمیم گرفتیم فسخش کنیم. متاسفانه فعلا اگر کارت باعکس می‌خواهد تا بدون کارت شناسایی و پاسپورت از او بعنوان بلیط مترو استفاده کنید، چونکه هنوز کارت چیپی داریم، انرا با چیپ به شما می‌دهم اما چیزی بارش نخواهیم کرد. دوستان خوشحال و فلان. هرچه بهشان گفتم دروغ می‌گویند، خرج‌ها که همه شده و اسباب لوازم هم خریده بودند و نصب کرده بودند و تازه دوباره خرج کردند تا بردارند. حیله‌ای در کار هست، تعدادی رفتند کارت را گرفتند.
این ترم خبر دادند که کارت کتابخوانه تا ماه نوامبر اعتبار دارد و از ان به بعد فقط با کارت عکسی می‌شود کتاب قرض گرفت و از مزایای دیگر کتابخوانه استفاده کرد.
ای ای ای ..لعنت و ... نمی‌دانم هواسم کجا بود. این کار در اصل بطور واضح نشان می‌داد که حدسم درست بود و حیله در کار هست. با خود گفتم خب دیگر یک سال گزشته و حتما کارت‌ها با چیپ تمام شده ...
هـــــــــــــــی هــی هی، یک حال‌گیری بود وقتی کارت را به من داد و دیدم هنوز با چیپ هست ...
قدم بسوی تکمل جامعه فاشیستی سرمایه‌سالاری ... جدایی و تفرقه مابین مردمان و اتحاد تقدر سرمایه‌سالاران .... بساز و بفروش و خرید بی‌ارزشی‌ها...



در پاسخ بی‌نام
(به نظرخواهی پست قبلی مراجعه شود)

بدتر از انی هست که میگویم و مثالها بیشتر و مشابه دهه ۲۰ میلادی قرن پیش هست که سرانجامش میدانیم و میشناسیم و امار موجود نه فقط نشان نمیدهد که فقر در جهان کمتر شده بلکه فاصله مابین فقیر و غنی خیلی بیشتر هم شده. با توجه به اینکه ثروت دنیا بیشتر شده است (از دید آماری دنیا ثروتمندتر شده است) اما به این معنی نیست که مابین همه تقصیم میشود:

(مثال فرضی)یک کشور با ده شهروند. یکنفر ۴۰ درصد ثروت را داشت و بقیه ۶۰ درصد. در مقایصه با بقیه کشورها از روی امار فقیر بود. بعد از جهانی شد، آمار نشان میدهد که ثروت کشور ۱۰۰ برابر شده. آیا این نشان این هست که فقر کمتر شده؟؟ اگر دقت کنیم متوجه میشویم که آن یکنفر ۹۵درصد ثروت را دارد و بقیه ۵ درصد. اگر بیشتر دقت کنیم متوجه میشویم که ۵ نفر دیگر که صاحب خانه و ماشین و مال و منال شده‌اند تازه کلی به بانک که صاحبش اون یکنفر هست مقروض هستند و برای پس دادن این قرضها و از ترس بیکار شدن باید هرکار به هرشرطی انجام دهند ... تازه کارفرما هم همان یکنفر هست .

از خود بپرسیم که چرا با همه زور و تضویر و تبلیغ جلوی بین‌المللی شدن، که قدرت قشر کارگران و کارمندان را بیشتر میکرد و منجر به تقسیم بهتر ثروت و قدرت و چنین فاصله مابین فقر و ثروت کمتر میکرد و از تعداد فقرا کاهش میداد، گرفته شد!؟ و با چنین تبلیغاتی، جهانی شدن که قدرت و ثروت کمپانی‌ها را بیشتر میکند، که هدفی بجز سود کلان مالی زدن ندارند و اینچنین فاصله مابین فقر و ثروت بیشتر میشود، بسرعت پیاده کردند!؟
چرا جلوی هرگونه هماهنگی مردم و ملل را می‌گیرند و بنام واژها و ساختمان‌های تخیلی آنان را زهم جدا می‌کنند و نگه می‌دارند اما سرمایه را به هرقیمتی متحد و کاملا آزاد می‌کنند و می‌گزارند!؟

یک مثال دیگر: وقتی اینجا شرکتی بفروش می‌رسد، به مدیران مقدار کلانی پول می‌دهند و عده‌ای از کارکنان را اخراج می‌کنند و بدون مشکلی این شرکت بفروش میرسد. حال شرکت آگفافوتوز ورشکسته شده. یک شرکت انگلیسی می‌خواست بخرد، اما حاظر نبود مدیران بیعرضه که بعث ورشکستگی شدند سرکار نگه دارد یا بهشان پول کلانی بدهد، اما با خرید تعداد زیادی از کارکنان بیکار نمیشدند. حاظر به فروش نشدند و تصمیم گرفتند تا اخر سال خرده کاری و اسباب فروشی کنند و همه را بیکار کنند!!!

آمار و عمل دو گونه مختلف هستند. با کمک امار میشود ثابت کرد نمک برای سلامت مضر هست (کاری که خیلی وقت هست شده)و با کمک همان آمر و توصیف دیگر گونه میشود نشان داد خیلی هم مفید هست (کاری که چند سال پیش شده).
در یک جامعه سرمایه‌سالاری با ارائه نسبی و مقداری از آمار و پنهان نگه داشتن کل حساب می‌شود نطریه مطلوب صاحب سرمایه که حقوق‌دهنده هست را ثابت کرد. درینش که جهان ثروتمندتر شده شکی نیست اما آیا این بسود کل جامعه خواهد بود، بستگی به انتخاب راهی که پیش می‌گیریم خواهد داشت و این راهی که امروزه انتخاب شده، نتیجه‌اش در آینده خواهیم دید، مگر چشمها و هوشها باز کنیم و بدنبال راه بهتری و دیگری باشیم.

روزبروز قدرت و ثروت عده کمی بیشتر می‌شود و فاصله‌شان با بقیه هم بیشتر، در طول تاریخ این هیچوقت نشانه خوبی نبوده.
یک امار دیگر، قبل از اوج گرفتن جهانی شدن شرکتهای مشترک المنافع روزانه بیست‌هزار کودک از گشنگی میمردند، کنون سی‌هزار نفر!!! در ضمن از اون اماری که درج کردی و این امار و چندی امار دیگر(از پولی و گران کردن مدارس و دانشگاها در غرب تا کم کردن مزایای کارگران و کارمندان و کمک به فقرا و بیکاران در غرب و به بیگاری گرفتن فقرا و کودکانشان در شرق)بوی مبارزه با فقر نمی آید (با اینکه شعارش بسر میدهند) اما بدجوری بوی مبارزه با فقیر می‌دهد و سرانجام مبارزه با فقیر هم در تاریخ اشنایی داریم. حال هرچقدر به نسبت به گذشته فقرا سیرتر، معتاد و سرگرمتر و توان قدرتمندان در سرکوب و کنترل خیلی خیلی بیشتر شده‌است!!!

دوشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۴

با سلام ...

دم صبحی در راه

صبح بود. هوا ابری و سرد و نم نم باران. آستین بلند و بارانی نازک پوشیدم. سوار دوچرخه و براه افتادم.
بعد از ظهر. در راه بودم. افتاب زد بیرون. گرم شد. با اینکه بارانی را کندم و در کول‌پشتی انداختم، خیس عرق شدم. نیمه راه بودم که ابرها آسمان را اشغال کرده و باد سردی وزید. نزدیک ایستگاه بودم. با خود گفتم چند ایستگاهی با قطار برم تا عرق خشک شود. قطار امد و سوار شدم. با من هم یک خارجی شرقی‌نما دیگر با کولپشتی پر. مال من که همیشه پر هست ایندفعه با بودن بارانی در ان حسابی پر بنظر می‌آمد. من و او در یک نیمه واگن نشستیم، چندین نفر هم در نیمه دیگر!!
از ایستگاه بعد، از هر پنج نفری که به در نیمهء ما نزدیک میشدند، چهار نفر برمی‌گشتند(دقت نکردم که سوار واگن دیگری شدند یا نشدند تمام حواسم به این بود که جلوی قهقهه خودم را بگیرم) و آنیک نفر هم به نیمه پر می‌رفت. درین چند ایستگاه فقط یک پیرزنی در میان ما دونفر نشست. صحنه جالبی بود و تمام حواس من متمرکز که منفجر نشوم (منظور از خنده هست!) نیمه واگن با کلی صندلی خالی و نیمه دیگر پر از آدم. و آنهم در جامعه‌ای که تا وقتی صندلی خالی باشد کسی در کنار دیگر نمی‌نشیند!! وقتی پیاده شدم، پیرزن هم پیاده شد. صحنه مزحکی بود اما وقتی دیگر در صحنه نبودم و در کنارش دیگر خنده‌دار نبود و تا بیاد دوربینم افتادم، درها بسته شدند و قطار براه افتاد:
نیمه واگن بغیر از یک صندلی با سرنشینی سیه‌چرده و کول‌پشتی، کاملا خالی! نیمه دیگر مملو از آقایان و خانمان، کال‌چرده یا برنزه، و مو طلایی!

من تروریست هستم


حال یک جمله از دهان خبرنگار آلمانی چند روز بعد از قتل و عام در مصر:
"حداقل یک خبر خوب وجود دارد. هیچکدام از مقتولین آلمانی نیستند."




معرفی یک وبلاگ:

هرچند با سنجش ایشان و برداشتشان ز معلومات، موافق نیستم (البته فقط هفت پست ایشان خواندم) اما معلومات و نوشتاری درین وبلاگ هست که حیف می‌باشد گر ندانید و نخوانید. صفحه را ضبت یا چاپ کنید و سپس با و سر وقت خط‌خاموش‌ (افلاین) بخوانید!

گُـــــوبــاره




این ترجمه (توسط آلیوس ماکسیموس) یک مصاحبه را هم از دست ندهید. قسمت اول و کتاب درج شده در پایین مصاحبه (به انگلیسی و فارسی، جین شارپ: از دیکتاتوری تا دموکراسی) را هم حتما پایین بیاورید و ضبطش کنید. در پخشش هم صرفه جویی نکنید!!

مبارزه با روش‌های دیگر 2

سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۴

با سلام ...

بوش سخن گفت


عکاس

ebertstrasse


جرج دبلیو بوش بعد از نشر عکسهای صدام:"چونکه ما عمل کردیم، دنیا و عراق از دست صدام و جـ... - رژیم جنایتکارش خلاص شد."
نزدیک بود بگوید جلادانش، اما بیاد آورد که جلادان رژیم صدام کنون سران نیروهای ضدترور عراق شده‌اند!!!



وقتی کسی روی خود را در آلمان بپوشاند
Image hosted by Photobucket.com

باد سردی وزید، جوانکی کلاه کاپیشن خود را سر کرد و شالش را جلوی صورتش گرفت. فوری به پلیس خبر دادند که سه جوان مشکوکی به نرده تکیه داده و یکی روی خود پوشانده است. چهار پلیس مخفی (P) فوری در پشتشان و نزدیکی قرار گرفتند و دو پلیس در یونیفورم (خارج از عکس) هم کمی دورتر ایستادند!!!
خب میگید اگر مخفی بودند تو از کجا میدانی که پلیس هستند. خب در فضولی من که شکی نیست!؟ تا سیمی از گوش اویزان یا گوشی در گوش می‌بینم، نزدیکی‌ها وامیستم و حواسم را جمع می‌کنم.

بقیه عکس‌ها و عکس‌های جدید در آلبوم برلین 2005

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۴

با سلام ...

با دوچرخه در راه

مثل تیری از کمان از در مغازه بیرون جست و به چپ پیچید و شروع به دویدن. نیم‌وجب داشت و کارت‌پستالی در دست. خانم میان‌سالی از مغازه بیرون جست و داد زد: ایست! اما نیم‌وجبی با دو پای فسقلی به دویدن ادامه داد. داد زد: نگه‌اش دارید او ... . اما کسی محل نکرد. این سن و اینگونه مغازه‌های کوچک در محلی که فقط همسایه‌ها خریدار هستند، در اصل دزدی نمیشود، عجب دنیایی شده!!!

چند محله بعدی:
ماشین‌ها پشت سر هم ایستاده و پرچم اتحادیه کارگری "IG METALL" از پنجره‌ها آویزان. بوق و سوت. شرکت زیمنس-بوش (siemens-bosch) می‌خواهد کارخانه را ببندد و هفصد نفر را اخراج کند. کارگران و اعضای اتحادیه خواستند با اوتوموبیل‌رانی اعتراض و صدای شکایت را به گوش جمعیت برسانند. اما امان ازین جمعیت احمق. چندی صبر نشان دادند، چندی با بوق و دست زدن و دست تکان دادند حمایت خود اعلام کردند، اما بقیه: اخم که چرا راه را بستند، فحش وحتی احمق کودنی پنجره ماشینش را پایین می‌کشد و بهشان می‌گوید "بجای اینکارها بروید سر کارتان!" آدم به این احمقی و کودنی روزبروز زیادتر می‌شود. یعنی اخراجت هم می‌خواهند بکنند، اعتراض نکن، وضع من که خوب هست.

نمایندگی کارپیدا کردن برای دانشجویان دانشگاه فنی برلین هم بخاطر کمبود کار ورشکسته شد و تخت کرد. سال 1949 توسط چند دانشجو تاسیس شده بود و برای دانشجویان کارهای مدام و محدود پیدا میکرد.
وضع خراب و همه خوابیده.




از آلمان:

در ایالت nord rhein westfalen بعد از 39 سال سوسیال دمکرا‌ت‌ها انتخابات را باختند و دولت محافظه‌کار دموکرات مسیحی و دموکرات آزاد سر کار خواهد امد. نخست وزیر آلمان از رییس‌جمهور خواست که با کمک قانون اساسی انتخابات آلمان را بجلو بیندازد. به احتمال خیلی زیاد این انتخابات را هم محافظه کاران خواهند برد و با دارا بودن اکثریت در هردو مجلس المان به جان مردم آلمان خواهند افتاد. بعد ازینکه در طی هفت سال دولت به اصتلاح سوسیال دمکرات و سبز آلمان قوانین را اصلاح کرد و در اصل راه چپاول و استثمار زحمتکشان را باز کرد تا سرمایه‌سالاران قدرت و ثروت خود بیشتر و بیشتر کنند، کنون زمان بدست گرفتن مستقیم زمام قدرت رسید و قدم بعدی در آلمان برای پیاده کردن سیستم صددرصد سرمایه‌داری و سرمایه‌سالاری و پیاده کردن سیستم فئودال‌صنعتی، برداشته شد.



مسلمانان افراطی دوباره خدمتگزاریه خوبی برای دولت و قشر قدرتمند آمریکا کردند:

نیوز ویک و بقیه رسانه‌های نیمه مستقل صدمه دیدند. بعد از شلوغی و کشته شدن مردم بخاطر گزارش نیوزوییک درباره اهانت به قرآن و پس گرفتن این گزارش صدمه‌ای که به گزارشگران مستقل غرب خورده شد، بنفع مردان در دولت آمریکا تمام شد. فشار دولت آمریکا روی رسانه‌های نیمه وابسته و مستقل بیشتر شد و خواهد شد و ازین به بعد اخبار افشاگرانهء به ضرر آمریکا کمتر خواهد شد. نیوزوییک یکی از کمترین رسانه‌ها که در مقابل سیاست دولت آمریکا ایستادگی میکرد، اعتبار خود را از دست داد و بقیه هم مجبورند مراقبت و ملاحضت بیشتری کنند!!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۴

با سلام ...

جمعه

تعریف شوخی نبود. حال ادامه آنروز و چرا من خیال می‌کنم ازون اتفاقهایی که هرگز از آن با خبر نخواهیم شد در برلین افتاد:

هلم شلغه و یک عالمه بشر گیج را تعریف کردم. حال نکات جالب توجه دیگر. من اکثر جمعه‌ها چند ساعتی نزدیک فرودگاه هستم و از آن طرفی که من هستم، همیشه نیم تا یک ساعتی یک هواپیما رد می‌شد. ایندفعه هر دقیقه یکی از فرودگا بلند می‌شد و پرواز می‌کرد. چندین سال هست که جمعه‌ها آنجا هستم و تابحال همچین ندیده بودم. و پاسی قبل از نیمه‌شب بود که رسیدم به محله ضعفا (کم و بی درآمد و خارجی‌ها) و باز هم می‌گویم تابحال همچین ندیده بودم. بغیر از ماشین آتش‌نشانی، دکتر اضتراری و پلیس کسی دیده نمی‌شد، برخلاف همیشه که شب شنبه و شلوغ. در ضمن به پلیس‌ها برخورد کردم که با چراغ قوه زیر ماشین‌ها را نگاه می‌کردند و تا منو دیدند همچین با تعجب نگاه کردند که این یارو توی خیابان چه می‌کند!!!

یکی از نکات که چرا پارانوی من گل کرد را دفعه پیش گفتم که این گیج‌بازی‌ها و درهم و برهم را فقط در محله کم‌زوران و بی‌دفاعان (کم و بی درآمد و خارجی‌ها) به وفور مشاهده کردم و نکته دیگر دو روز بعد بسرم زد. وقتی بخواهند ماده یا هرچیز دیگر را تست کنند، بخصوص در این دنیای پر از نادان و خرافاتی، نه فقط در محله کم‌زوران و بی‌دفاعان آزمون می کنند بلکه روزی را انتخاب می‌کنند که اکثریت خرافاتی به حساب بدشانسی بگزارد: جمعه سیزدهم ماه!!!! و آنروز هم جمعه سیزدهم ماه مه بود.

سرتان درد نیاورم، حواسم سر اتفاقات، هوا سرد و تاریک، چند صد متری مانده به خانه با دوچرخه چنان در دست‌اندازی افتادم (با عرض معذرت) که خایه راست و کتف چپ و چانه‌ام جابجا شدند!!! خواهش می کنم خرافاتی نشوید و نگویید پس دیدی بخاطر جمعه سیزدهم بود، که نبود. شنبه چهاردهم شده بود in the ghetto